mohadeseh

خدایا به آنان که دوستشان داری بیاموز که عشق بهتر از زندگی کردن است

سلام به دوستای خوبم :

من بعد یکساله شدن وبلاگم یک وبلاگی به پیشنهاد دوستام درست کردم که داخل اون از مد و لباس های مختلف حرف زده میشه البته بیشتر سعی بر این دارم که عکس بگذارم امیدوارم تو این راه تنهام نذارین منم قول میدم به خواسته هاتون عمل کنم

با تمام عشق به دوستام وبلاگ جدیدم رو تقدیمتون میکنمقلب

fashiongroup.PERSIANBLOG.ir

راستی اگه اومدسن اسمتون رو هم بگین و آدرس وبتونم بذارین تا مثل الان لینکتون کنم

راستی من بیشتر بی وفا هارو بخشیدم پس اونام بیان چون من آدم سنگ دلی نیستم لایک یادت نره و همچنین نظرماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

سلام دوستام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبرا تو وبتون خیلی تغیرات دیدم که واقعا20و عالی بودن من دارم یه وب دیگه هم میسازم که درباره مدل لباسه حتما آدرسشو به دوستام میدم .......

از کسانی که تاالان منو فراموش کردن و حالا بعد مدت ها اومدن ممنون واقعا چون از دوستای خوبم فقط چند نفر با وفا بودن اونام توی لینک لیستم هستن.

بقیه پاک شدن چون بی وفایی شون ثابت شد .....

اما از کسی که قبلا وبشو عوض کرد و بعد آدرس وبشو بهم داد سپاس گذارم و ازش میخوام دوباره آدرسشو بهم بده تا بتونم لینکش کنم. اون شخص امینه (غریب آشنا)....

واینکه یه سری از بچه ها ازم خواستن بازم برگردم واسه خاطر اوناس که برگشتم بازم مینویسم و فقط کلوب نمیرم و میگم همتونو دوس دارم و اگه خواستین لینکم کنین بهم اطلاع بدین تا منم لینکتون کنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۱ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

man emroz be in pey bordam ke love kalame ye badi nist akhe ta migim ilove u migan vaii va ba gaz gereftan labeshon neshon midadan kar badie onnadel nadaran chon i love u in nist on nist man nistam too nisty delemone donyamoone bara hamin hameyy weblog nevisa bayyad ino too webe shon benevisan ke 

i lov u                                                

kalameyy bady nist

love hamon eshghe pas be salamaty eshgh va ashegha va eshgheshon sharabo minoshim be salamaty sarvar ashegha

khoda

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |


اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ ۵ نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم
 

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد برینه تو چشمام…. اسکل بودم :دی

اعتراف میکنم تموم سالهای بچگیم فکر میکردم مامان بابام منو تو حرم مشهد پیدا کردن چون اولین عکسی که از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه
اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!

اعتراف می‌کنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *ونی خودت پاشو برو بگیر……. و من خیلی‌ خجالت کشیدم

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا ۸ صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده … از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام: امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!! ـ
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم! ـ
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت…. گفتم منم همینطور…. گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا.. حتماً.. از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش.. به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش
و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم….

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش… حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو گا***دم! اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

از اون موقع که دنیا رنگ عشقو به خودش میگیره مردم عین پاک کن عمل میکنن آخه...

بعضی ها کرم دارن بعضیا میگن خوش یمن نیست................................................

همیشه اینو بدون که خدا عاشقا رو خیلی دوست داره همیشه همینه برای همین

می نویسیم (خدایا به آنان که دوستشان داری بیا موز که عشق بهتر از زندگی کردن است)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

.............ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

همیشه آرزوم بود یه بار عموم که شهید شده بیاد تو خوابم آخه چرا نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از 4 سالگی این بزرگترین آرزوم بود بعد یه مدت قرار شد بریم بهشت زهرا بابام خیلی

ازش خاطره داره سنشون خیلی موقع جنگ کم بوده حالا با عموم قهرم امشب شب

دوشنبه است و چند دقیقه دیگه دوشنبه می آد قرار بریم سر خاکش به نظر من عموی

بدیه که تو خوابم نمی آد عکسش همیشه رو آینه ام بود عمه ی من یکم دل گیر همش 

 برای شهدای دیگه یا برای عموم خیلی خیلی گریه می کنه یه بار که آینه ی منو

دید گفت این عکس رو می دی ؟به من منم گفتم بهتره که دور از من باشی محمد بعد

دادمش به عمه ام  بعد چند شب با عذاب وجدان خوابیدن فهمیدم با این که اصلا

ندیدمش یا باهاش حرف نزدم ولی بهش وابسطه ام  چون همش باهاش حرف می زدم

با عکسش !ها!!!!!!! برای همین هر بهونه ای آوردم فردا افطار سر خاک نرم همش نقش

بر آب شد من هی بگم اونم دلش هوای منو کرده این فامیلا بگن برو بابا.......

 

راستی بالاخره کپی همون عکس رو از مادر بزرگم گرفتم....

(عمو همیشه به یادتم با اینکه منو ندیدی)گریه 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

یادتونه؟!؟! دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم
یادتونه؟!؟! هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم می گفتیم: آیینه آیینه….
یادتونه؟!؟! زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله
یادتونه؟!؟! گنجشگکه اشی مشی …. لب بوم ما نشین …. بارون میاد تو خیس میشی …. برف میاد گولوله میشی ….. میفتی تو حوض نقاشی ….کی میپزه آشپز باشی ….. کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
یادتونه؟!؟! مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما. بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون
یادتونه؟!؟! این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار
یادتونه؟!؟! دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بی سوادی نه نه پس تو ….
یادتونه؟!؟! اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم()، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، خوشحال می شدیم
یادتونه؟!؟! وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم ( خجالت کشیدن )
یادتونه؟!؟! بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
یادتونه؟!؟! پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد
یادتونه؟!؟! سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
یادتونه؟!؟! صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
یادتونه؟!؟! آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
یادتونه؟!؟! برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
یادتونه؟!؟! تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم آقا دفترمونو جا گذاشتیم
یادتونه؟!؟! خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
یادتونه؟!؟! دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
یادتونه؟!؟! یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …
یادتونه؟!؟! خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

Design By : Mihantheme